آرام ترازخواب درختان

یک کهکشان امید در چشمان من می کاشت

دستان سرسبزی که با آئینه نسبت داشت

من بودم وتکرار دلگیری که بامن بود

اوآمداین تکرار راازدوش من برداشت

من بودم وتردید ومشکی خالی از غیرت

دستی که حتی سایه هارا تیغ می پنداشت

امانمی آید زنسل روشنی دیگر

مردی که حجم "آب"را حتی به هیچ انگاشت

***

امروز محتاج همان دستان سرسبزم

دستان سرسبزی که با آئینه نسبت داشت...

/ 5 نظر / 9 بازدید
سید اشکان خطیبی

با غزلی ازسنگ به روزم نگذار در فضای اتاق گمشده ای سنگ شوم......... تو را من همچو نیما چشم در راهم

شيكا اويلي

حکمتی عزیز اینکه چند پست قبلی را گذاشتی و خبرم نکردی جای گله دارد بگذریم بهمن باورم نمی شود همچنان دچار سوی تغذیه باشد .. اما خوشحالم که پست جدید را می خوانم

سیده زهرا بصارتی

سلام آقای حکمتی گرامی وسلام بر بانو و دخمرک دوستاشنیتان خوبین؟ شعر قشنگتان را باز هم خواندم ... پایدار باشید[گل]