یک ماجرای عجیب وتاریخی!

      روزهای ماه رمضان است وساعت نزدیک به ظهر.تلفن محل کارزنگ می زند.همکارم گوشی رابرمی دارد.می گوید بامن کاردارند.'صدای آن طرف خط رانمی شناسم.می گوید از تهران زنگ می زند.دنبال شماره ای ازمن بوده دراینترنت و...تابالاخره درجایی شماره ای ازمن را می یابد وزنگ می زند.کنجکاویم بیشتر می شود.خودش را معرفی می کند:"من ساراکلنگری هستم.مرامی شناسید؟".من سعی می کنم که این نام را به خاطر بیاورم.باید این اسم را جایی شنیده باشم.نمی دانم.دوباره همان صداازپشت خط ادامه می دهد:"من را نمی شناسید!؟چندسال پیش ...سروش نوجوان...شعرخوشه های ترد شالی...".اوداردازچندسال پیش صحبت می کند.فکرمی کنم چیزی درحدود15سال پیش.پانزده سال پیش دراسفندماه یا بهمن ماه آن سال،یادم می آید شعری ازمن باعنوان "شبیه خوشه های ترد شالی"درمجله ی "سروش نوجوان"به چاپ می رسد.امابجای اسم من،نام شخص دیگری به نام خانم"ساراکلنگری" زیرش می آید.درفروردین ماه سال بعد که شماره ی جدید"سروش نوجوان "می آید،دراین رابطه توضیحی درمجله می آید وتوضیح داده می شود که نام صاحب اثرشخص دیگری است.

            ازقضاودرآن سال،در جشنواره ی مطبوعات کودک ونوجوان ،همان شعر برنده می شود.اماازمن که صاحب اصلی شعربودم دعوتی نمی شود.من چندشماره بعدگزارش این جشنواره رامی خوانم وخیلی زود زنگ می زنم به خانم"آتوسا صالحی"-که آن روزها هیات تحریریه ی "سروش نوجوان"بودند-وجریان رابرایشان توضیح می دهم.درشماره ی بعدخانم "صالحی"مطلبی بلندبالا دررابطه با این قضیه می نویسندوجریان را به صورت کامل شرح می دهند.نام مطلبی که خانم"صالحی"نوشته بودند وهنوز هم آن را دارم این بود:"یک ماجرای عجیب وتاریخی"....

            چند ماهی ازاین قضیه گذشت.ومن کاملا ازفکر برنده شدن شعروجایزه ای که نصیبم نشده بود،داشتم بیرون می آمدم که دیدم لوح تقدیری همراه با جایزه ای نفیس، از سوی دبیرخانه ی جشنواره ی مطبوعات بدستم رسیدوخیلی خوشحال شدم...

            وامروز بعداز15سال دوباره به آن روزها رفتم.خانم"سارا کلنگری"داشت از پشت تلفن با من صحبت می کرد.گفت که درآن سال،دعوت نامه ای به دستش رسیده است که اورابرای جشنواره ی مطبوعات دعوت کرده اند بدون اینکه بگویندبرای چه بخشی برنده شده است.واوهم که ازهیچ چیزی خبرنداشت،جایزه اش را می گیردو...

           وحالاخانم"سارا کلنگری"داشت از15سال پیش می گفت.گفت که جایزه را همان طور نگه داشته است.حتی بروشورهای روزمراسم را.خیلی برایم عجیب بود.صداقتی خاص در حرف هایش موج می زد.اما من گفتم که جایزه ام راپس ازمدتی گرفته ام.حتی لوح تقدیرم را.گفتم که آن جایزه متعلق به ایشان است.قسمت این گونه بوده.

           ماه رمضان است ومن دارم به یاد روزهای دور می افتم.یادروزهایی که "سروش نوجوان"می خریدم.باکلی ذوق وشوق دربخش "نامه های رسیده "به دنبال اسم خودم می گشتم.چقدرآن روزهای شیرین دورند!چقدرسخت می شودبه آن روزها برگشت.شاید یک زنگ تلفن ویا شایدیک اتفاق می تواند خاطرات دوررازنده کند.یک اتفاق دور مثل یک اتفاق عجیب وتاریخی!

/ 4 نظر / 27 بازدید
پریسا

سلام امروز یه مطلب فوق العاده از وبلاگ یکی از دوستان کش ([شرمنده])رفتم که شاید براتون جالب باشه [چشمک] چی کارکنم دیگه فقط برای شما دوست عزیز[نیشخند]

...ناشناس

باز دارد یک غزل وا می شود مثل مادر باز تنها می شود باز در هق هق چشمان پدر بی تو بودن باز معنا می شود

...ناشناس

باز دارد یک غزل وا می شود مثل مادر باز تنها می شود باز در هق هق چشمان پدر بی تو بودن باز معنا می شود

گنجشک پر

سلام. ...نشست گوشه ای آرام و بی صدا راوی نشست و چید کنار خودش لغت ها را... به روزم و چشم انتظار حضور و نظرتان.