توکربلا شده ای یازمان نمی چرخد

زمین مرددوماه وسحرنمی آمد

صدازسنگ وگلویی که درنمی آمد

ازاین سکوت مکدر،زمین نمی چرخید

زمان تمام نمی شد،به سرنمی آمد

دروغ درهمه ی روزنامه هاپربود

زتوبجزخبری مختصر نمی آمد

نه عشق بود.نه ازروی مهربانی بود

وگرنه این همه دل،دربه درنمی آمد

گلوبریده پدر؛گوشه ی خیابانها

وتکه ی بدنی ازپسرنمی آمد

توکربلا شده ای یازمان نمی چرخد

که جزبرای تواین دست وسرنمی آمد

چنان توگمشده درعشق بوده ای، آری

که ازتوهیچ نشان وخبرنمی آمد

***

قبول کن که پرنده توبوده ای...پرواز

بجزتوازکس دیگرکه برنمی آمد

بخندومسخره کن!قصه ای که تکراری است

صدازسنگ وگلویی که درنمی آمد

 

/ 5 نظر / 20 بازدید
مژده

سلااااااااااااااااااااااام[گل] خوبید؟؟ من که خوبم . شعر را پرینت گرفتم وقتی خوب خواندم نظر می دهم البته جز قشنگی مگه می شه به چیز دیگری رسید ؟؟؟ سر بلند باشید. سلام گل بانوی ما را هم برسانید.

کارن

سلام دوست شاعرم.آمدنت راسپاس/سروده ی زیبایت را خواندم /بیت پایانی را خوب در نیافتم/در کل لطیف بود/ پایدار باشی

معراحی

سلام به یاد دیدارهای کرمانشاه و دیدن دوباره ی شعرت آمدم اگر به یادم داشته باشی به روز و بهروز باشی

معراحی

دوست عزیز سلام از لطف و بزرگواریتان ممنونم دوستان و شاعران خوب هیچگاه فراموش نمی شوند و بنده افتخار آشنایی با هر دو چهره ی دوستی و شاعری شما را داشته ام با افتخار سوردار جنگلی را به درخت بی بار وب نوشت خود پیوند زده ام به روز و بهروز باشید

مرتضي حاتمي

...مجله منتشر شد . درست در چهاردهم تیر .در همان صد و سی چهار صفحه ی سفید. سلام...آقای حکمتی! با یک داستان کوتاه بروزم.قلم رنجه می فرمایید؟