چقدر وصف شما ای بهار مارا کشت

نیامدی ،عطش انتظار مارا کشت

نیامدی وزمین در ملال می پوسد

میان چرخش این ماه وسال می پوسد

شما که از دل ما درد وداغ می گیری!

بگو کی از دل ماهم سراغ می گیری!؟

بهار سبز خداوند!می رسی آخر

زپشت فاصله...هرچند،می رسی آخر

توازمیان غم و درد می رسی ازراه

درست مثل همان مرد می رسی ازراه

شبیه مردبزرگی که آسمانی شد

همان که کشته ی شمشیر بدگمانی شد

همان درخت بزرگی که سخت تنها ماند

تبروزید ،ولی تک درخت تنهاماند

همین که او به زمین خورد،گرگ آمده بود

برای کشتن مرد بزرگ آمده بود

نشست بردل او تارسید با تیغش

گلوی تشنه ی اورادرید با تیغش

          ***

بیا بزرگ!که ماانتقام می خواهیم

برای کشته ی خود احترام می خواهیم

برای کشتن نامرد اسب رازین کن

وکوله بار خودت را پراز تبرزین کن

چه نیزه هاکه پراز اشتیاق خون اینجاست

چقدرسر!که پراز آتش جنون اینجاست

ولی توعاقبت ای مرد !می رسی از راه

درانتهای همین درد،می رسی ازراه....

/ 5 نظر / 19 بازدید
جلیل قیصری

سلام آقای حکمتی ... با سپاس از حضور شما شعر خوبت را خواندم ...بله در خصوص امیر پازواری و عسرت قلم در مازندران درست فرمودید ...افسوس که بعد از مردن ما تازه می فهمند آدم بدی نبودیم !

سطرگریه

[شوخی][گل][گل] حکمتی عزیز سلام شعر زیبایی بود نظرت رو درباره ی رباعی ام بگو چند نفر گفتن ایراد وزنی داره اما قانع کننده نیست نمی تونم بپذیرم عکس ری را را در وبلاگ بارانه دیدین؟

علیرضا خلیفه زاده

سلام دوست عزیزم شعر های زیبا و صمیمی شما خواندم سلام خانم ناظری را نیز می رسانم [گل]

ج

سلام ... تبر وزید ولی تکدرخت تنها ماند ... لذت بردم سبز بمانی ای همیشه تناور

پرژین

سلام آقای حکمتی ممنون که سر زدید. این شعر شمارو قبلتر خواندم و دوسش دارم جاری باشید مثل رود.[گل][گل][گل]